شنبه11آبان92

سلام گل من. امروز تو خواب تحویلت دادم. عزیزم! عاشقتم . خوب بخوابی مهربونم!
آخر هفته پیش به مهمونی و مهمون داری گذشت.5شنبه ختم دایی غلامعلی بابا رضا بود. خدا رحمتش کنه آدم دانایی بود. این دنیا سختی زیاد دید. انشاالله در اون دنیا به آرامش رسیده باشه. زمانی هم که ما مسجد بودیم. دختر عسل رو گذاشتم پیش دخترعمه ش صباجون. اونم از دست شیطنت های ایشان هر چند یک بار به مادرش زنگ میزد و شکایت میکرد و بر آن شدم که زودتر از بقیه به داد صبا برسم. تا رسیدم خونه بابا جون فرهام بیدار شده بود و بغل صبا بود. امیر علی و آویسا هم در حال تنش. تازه آوین رو هم با خودم آورده بودم که میدون جنگ کامل شه. یه ظرف میوه خیار براشون پوست کندم و اونا نوش جان فرمودند. تا یکی تموم مشه اون یکی هوس خیار میکرد. خلاصه بعد همه اینا شب اونجا موندیم و بعضی از فامیلای بابا اینا هم شام موندند و آویسا هم در این میان یکه تاز مجلس و منم اینطوری

روز جمعه ای هم دایی اینا اومدند خونه مون. ناهار درست کردم و شما هم کلی بازی کردی و بعداز ظهر هم یه سر رفتیم بیرون. دختر رو به بابا:بابایی برام ذرت میخری؟بله بابا حتماً. آخ جون مامانی! بابایی میخواد برام ذرت مکزکی بخره. منو بگو
واقعاً خوب دهه ای هستند اینا
بعدش بردیمت شهر کتاب و یه سری کتاب برات خریدیم و برگشتیم خونه.بابایی جگر کباب کرد و سه تایی خوردیم
اینم عکسی که تو مهد ازتون انداختند و قراره برای دایی محمد هم بفرستم





شنبه11آبان92
